از یادداشت «نامه ای به یک فاحشه» بیش از دوسال می گذرد. یادداشتی که به عنوان مقدمه ای بر مقاله «رسم روسپیان» نوشته شد اما همه جا این مقدمه بدون موخره خوانده و منتشر شد. چند ساعت پس از انتشار این یادداشت، سوء برداشت مخاطب از متن برایم روشن شد، آنچنان که بلافاصله «حاشیه»ای را بر این یادداشت نوشتم اما قابل پیش بینی بود که افاقه نخواهد کرد.
ابهام در نگارش و اصرار بر ادبی نویسی و افراط در پررنگ کردن لطافت موجب شد که مخاطب چنین برداشت کند که نویسنده در پی تقدیس و قبح زدایی از فحشا است، حال آنکه در این یادداشت فحشا بهانه بود. من در قصد تقبیح کردن و بدتر از فحشا دانستن «دین فروشی» از یک سو و فروش عضو (نه اهداء) از سر در ماندگی از دیگر سو بودم. آنچنان که در بیان دینی ما نیز برای تقبیح به عبارت «اشد من الزنا» یا بدتر از زنا رجوع می کردند.
اما بعد از دوسال، بهانه یاددشت فعلی نیز نامه دوست عزیزی بود که به جهت سلامت دغدغه و همچنین ارجاع به نام اصلی نویسنده، پاسخ به ایشان را رسم ادب دانستم. واقعیت آن است که «نامه ای به فاحشه» آنقدر به سرقت رفته است که دیگر خود نیز حوصله ای برای پیگیری یک به یک آن ندارم. جالب آنکه سایت کلوب که حقیقتا هیچ تدبیری در صیانت از حق تکثیر و کپی رایت ندارد، بزرگترین جایگاه برای سرقتهای پرشور ادبی است! مطلب نامه به یک فاحشه را اینجا و یادداشت دیگرم با عنوان «قرآن بر صلیب» را اینجا ببینید که به سرقت رفته است! و موارد متعدد دیگر که مجال نام نیست.
به هرحال متن تا قبل از انتشار در ذهن نویسنده است و بعد از آن در تفسیر مخاطب. استنابط از متن نیز به تعداد خواننده های آن جایز است اما همه آنها حق نیست. واقعیت آن است که هرکس فقط به اندازه مرور نوشته های این گاه نوشت از من بداند، میداند که باورهای دینی خود را با سری بالا، صدایی بلند و کمال افتخار گفته ام و هیچ تعلقی به ژست های متجددانه بی دینی و دین سوزی و یا تقدیس هرچه قبیح است و تقبیح هرچه مقدس است ندارم. نامه ای به یک فاحشه نیز هرچند از نظر خودم نیز محل ایراد است و چه بسا تجربه ای بود که تکرار نشد، اما از نوشتن آن پشیمان نیستم.